گلی برای عشقم
سلام

قبل اینکه بخوام این پست آپ کنم کلی چیز تو دلم بود بنویسم اما همین که

 شروع کردم همشون یکی یکی ازم فرار کردن نمیدونم چرا ؟شاید واسه

اتفاقات دیروز باشه اما قرار بود که دیروز یکی از بهترین روزایی باشه که منو

 سعید کنار هم هستیم چقدردعا کردیم جورشه البته اگه خدا نمی خواست

 جور نمی  شد اما اون بارون که بعد مدتها بارید یه نشونه بود والا نمی شد

 تنها به مسافرت برم اما هر جوری که بود شد این اولین مسافرت من بود

 که بدون ماشین خودم وتنها میرفتم و خیلی هم عذاب آور بود چون اصلا با

 ماشین دیگران راحت نیستم به هر حال تو راه کتاب بریدا (پائولوکوئلیو)

خوندم تا این مسافت راحت بگذره اما قبل خوندن کتاب پی امامو چک کردم

واسه یکی از دوستای نزدیکم مشکلی پیش اومده بود می خواستم کمکش

 کنم واسش آف گذاشتم وچون میدونستم تا ظهر خواب دیگه سراغ گوشی

 نرفتم اما ساعت ۹.۱۰ صبح رسیدم پیش سعید اومد دنبالم چون بارون بود

 اما حماقت من باعث شد روز اونم خراب شه ما یه وبلاگ دو تایی داریم که

 این چیزارو تو اون می نویسیم اما چون این باره غریبه آشنا بین مون قرار

گرفت غریبه ی که خیلی دوسش دارم اما نمیدونم کجای دنیام یا کجای

 دنیاش قراردارم واسه همین مجبور شدم این آپ تو این وبلاگ انجام بدم .

ظهر گوشیمو چک کردم غریبه آشنا نت بود و وقتی سعید با اون دارم چت

 میکنم بهم ریخت اما زیاد طول نکشید چون منم وقتی حال سعیدو دیدم

 تموم کردم چتمو و خیلی هم از کارم ناراحت شدم چون روز قشنگمون

 الکی خراب شد. اما روز خوبی بود بدون ترس و دلهره و عذاب اتفاق افتاد

هیچ وقت این روزو فراموش نمیکنم مخصوصا لحظه ای که عصبانی بودم و

 سعیدبا آرامش خاصی گفت (خیل خوب )خیلی خوشم اومداومیدوارم بازم

 از این اتفاقات واسمون پیش بیاد .

اما اون غریبه خیلی راحت خودشو از زندگی من خط زد تنها واسه رهایی

 خودش به قول خودش مجبور شد دروغ بگه اما یه ثانیه هم فکر نکرد این

 دروغ ممکن چه بلایی سر من بیاره

+ نوشته شده توسط مهدیس در دوشنبه سیزدهم دی 1389 و ساعت 16:49 |
كاشكي حرمت دلامون هيج وقت نمي شكست
+ نوشته شده توسط مهدیس در شنبه بیست و نهم آبان 1389 و ساعت 7:54 |
 

     نمیدونم چرا کسی راستشو بهم نمیگه که دارم میمیرم

                               خاکم نکنید بذارید اونم برسه

بذارید اونو ببینم وقتی به حرفم می رسه

خاکم نکنید هنوز عشقمو ندیدم

این همه آماده شدم یه کفن دورم کشیدم

تابوت منو بذارید اونم بگیره

حس کنم عاشقمه وقتی که گریش می گیره

اشکای اونو کی به جای من کنه پاک

خداحافظ عشقم که منو بردن زیر خاک

خاکم نکنید بذارید اونم ببینه

پیکر آشفته من٬ بی رمق روی زمینه

خاکم نکنید بهش بگید حالا که مردم

تو این جشن خشک و خالی٬ اونو به خدا سپردم

بعد رفتن من دو سه روز تنهاش نذارید

روی سنگ قبرم آینه و شمعدون بذارید

میبینی چی شد عشقت؟

عاشقت مرد...

یعنی میشه زمانی که مردم ببینمش تو این دنیا که نشد

روی سنگ قبرم بنویسید: کبوتر شد و رفت...

زیر باران غزلی خواند، دلش تر شد و رفت...

چه تفاوت که چه خورده است؟

غم دل یا سم...

آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت...

روز میلاد....

همان روز که عاشق شده بود...

مرگ با لحظه میلاد برابر شد و رفت...

او کسی بود که از غرق شدن می ترسید...

عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت...

هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد...

آدمی ساده که یک روز کبوتر شد و رفت...

 

+ نوشته شده توسط مهدیس در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389 و ساعت 17:0 |
سلام

اول از همه امیدوارم این آپم به کسی بر نخوره من نمی تونم واسه دلم

 ننویسم. اما بگذریم این روزا خیلی بهونه گیر شدم نمیدونم شاید واقعا

خسته باشم یا شایدم دلم تنگ شده نمیدونم قبلا که خسته بودم با ماشین

میزدم بیرون روحیه ام عوض می شداما حالااین کارم آرومم نمیکنه.

نمی دونم ما چه جوری به خودمون اجازه میدیم واسه دل دیگرون

تصمیم بگیریم وازش بخواهیم واسه برخوردن به بعضی ها تووبلاگ

از دل تیکه پارت ننویسی خیلی جالب وقتی با یکی داری حرف میزنی

از بغض داری خفه می شی اما نمیتونی گریه کنی مجبوری بخندی تا

یه موقع فکرش مشغول نشه اما نمیدونم چرا کارکردنم نمی تونه مشغولم

 کنه الان دو روز یه صورت وضعیت نوشتم ولی اینقد که حواسم پرت

 نمی تونم ببندمش.

اما امروز به این نتیجه رسیدم که بعضی چیزا آرزوشون بهترازداشتن

شون چون وقتی به آرزوت میرسی تازه می فهمی آرزوش بهتر از

داشتن شه.

اما داداش سعید گلم بابت دیروز که ناراحتت کردم معذرت می خواهم

میدونم واسم ناراحتی اما خودت بهترمیدونی و ازدلم خبر داری و واسه

 داداش رضای گلم عزیزم ممنونم که درکم میکنی وتحملم میکنی و پا به

پای من شبا بیدارمیمونی وتند تند حالمو میپرسی وهم صحبتم میشی تا

کارم تموم شه نمیدونم با این حال خرابم اگه امید دادنای شما نبود الان

چه وضعی داشتم.

 نمیدونم این چه مریضی که مثل خوره داره نابودم میکنه قبلا اینقدر

حرارت بدنم زیاد نمی شد اگه هم می شد با یخ وکولر خنک میشدم اما

حالا یخ هم از حرارت زیاد من آب میشه اما تو این مدت خیلی به من

کمک کردین واقعا ازتون ممنونم دوست داشتم از یه عشق قدیمی هم می

 نوشتم اما نمی خواهم کسی برداشت بد کنه.

واما در آخر آقا آرشام عزیز به خدا من اون مهدیسی نیستم که شما

دنبالشین ولی امیدوارم به زودی مهدیس تونو پیدا کنید.

+ نوشته شده توسط مهدیس در چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389 و ساعت 16:55 |
سلام

نمی خواستم دیگه بعد اون همه بلا و مصیبت آپ کنم ولی نمی دونم این چه بازی شومی که سرنوشت داره با من میکنه بعد سال نو اومدم به وبلاگام سر بزنم که اون برگشته بود بعد اون بدبختیهایی که واسش کشیدم بعد اون تصادف لعنتی که تمام دارو ندارمو گرفت البته باز زنده هستم خوشحالم منی که واسه اون چقدر ذلت کشیدم شب وروز کار می کردم تا فراموشش کنم حالا میخواد ببخشمش من که هیچ وقت فراموشش نکرده بودم اما .............

حالا چه کار کنم دیگه نمی خوام کارام بشه گریه بس اگه هم بخوام چشام یاری نمی کنن

ولی راستشو بگم عزیز من ٍمن دوست دارم ولی گناهت قابل بخشش نیست نمی تونم ببخشمت شاید بگی کینه ای هستم شاید بگی مغرورم منی که واسه خودم کسی بودم غروری داشتم چقدر زنگ زدم منت کشیدم تا فقط خبر سلامتی تورو بگیرم حالا خودت جای من؟

+ نوشته شده توسط مهدیس در یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389 و ساعت 8:35 |
با سلام

با عرض تاسف و تسلیت به خانواده نیلوفر 

نیلوفر بعد از هشت روز که تو کما بود در آی سی یوبیمارستان قم

رفت به آسمونا چون دیگه حتی با دستگاه هم نتونست نفس بکشه فقط

 برای آرامش دل پدرومادرش وبهبودی مادرش دعا کنید اما الان بعد

 دوروز که نیلوفرمرده خاکش نکردن موندن تا حال مادرش بهتربشه و

بتونن بهش بگن که نیلوفرشو دیگه نمی تونه ببینه بعدبه خاک بسپارن

 آخه چرا خداجون به مادرش رحم نکردی و نیلوفرشو بهش

 برنگردوندی

+ نوشته شده توسط مهدیس در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 و ساعت 17:14 |
سلام

شمارو به خداوندی خدا دعا کنید

امروز آپم برای یه دختر بچه ۵ ساله ومادرش که چهار روز پیش در

اثر تصادف تو جاده قم دچار سانحه وحشتناکی شدن که فقط از دوستان

 وآشنایان خواستن برای دختر بی گناه که اسمش نیلوفروامروز چهارو

 مین روزی که در بیمارستان قم قسمت آی سی یو تو کما هست دعا

کنن. نیلوفر واقعا مظلوم و دوست داشتنی ولی نفساش کمکش نمیکنه که

 از کما بیاد بیرون دکترا گفتن فقط یه معجزه نیازداره من از همه شما

دوستای عزیزم خواهش میکنم برای نیلوفرومامانش دعا کنیدومادرش

هم چون خیلی حالش بد بود به بیمارستان بقیه ت الله تهران انتقال دادن

 ولی اونجاهم نتونستن برای مادرنیلوکوچولوکاری کنن که به بیمارستان

شهدا تجریش منتقلش کردن واسه اونم دعا کنید چون گفتن احتمال قطع

نخاییش زیاد خواهش میکنم دعا کنید همه برای برگشتن این مادر و

دختر به زندگیشون دعا کنیم

+ نوشته شده توسط مهدیس در جمعه دوم مرداد 1388 و ساعت 17:46 |
بشکست  دلم کسی صدایش نشنید 

                                         آری دل من بی صدا میشکند

 

 

من در خلوت تنهایی خود به این باور رسیدم

                                                             

که اینجا برای زنده ماندن باید مرد

امیدوارم که داداشی گلم هیچ وقت دیگه آسمون دلت ابری نشه و به اون چیزی که لیاقتش و داری برسی

+ نوشته شده توسط مهدیس در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 و ساعت 15:47 |

سلام

من مهدیس هستم بعد از یکسال اومدم آپ کنم اولا روز عاشقا ۲۵ بهمن بر تمام عشق های پاک مبارک بعدشم از دوستای گلم ممنونم که تو یکسالی که نبودم واسم نظر گذاشتن

انسانی که پرنده بود

پرنده بر شانه‌های انسان نشست. انسان با تعجب رو بهپرنده کرد و گفت: «اما من درخت نیستم، تو نمی‌توانی روی شانه‌ی‌ من آشیانه بسازی»
 
پرنده گفت: «من فرق درخت‌ها و آدم‌ها را خوب می‌دانم. اما گاهی پرنده‌ها و آدم‌ها را اشتباه می‌گیر.

انسان خندید و به نظرش این خنده‌دارترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت، «راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟» انسان منظور پرنده را نفهمید: اما باز هم خندید.

پرنده گفـت: «نمی‌دانی، تو آسمان چه‌قدر جای تو خالیست.» انسان دیگر نخیدید.

انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی که نمی‌دانست چیست. شاید یک آبی دور. یک اوج دوست داشتنی.

پرنده گفت: «غیراز تو، پرنده‌های دیگری را می‌شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضروری است، اما اگر تمرین نکند. فراموش می‌شود

پرنده این را گفت و پر زد.

انسان رد پرنده رادنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.

آن وقت خدا بر شانه‌های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: «یادت می‌آید، تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی، عزیزم، بال‌هایت را کجا جا گذاشتی؟»

انسان دست بر شانه‌هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد.

آن وقت رو به خدا کرد و گریست.

+ نوشته شده توسط مهدیس در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 و ساعت 10:59 |
              

               مانده ام تنهای تنها

 محبت مثل سکه می مونه که اگه بیفته توقولک قلب نمیشه درش آورد

             اگر هم بخواهی درش بیاری باید اون رو .....بشکنی

      

 

           دلم بدجوری تنگ وگرفته است نمی خواستم آپ کنم ولی نمیدونم چه طور شد

         خیلی  تنها شدم زندگیم همش شده کار نمیدونم به کی باید شکایت کنم ای خدا

      دلم واسه دوستای قدیمیم تنگ شده و از همه بیشتر واسه کسی که هنوزم دوستش

           دارم ولی خبری ازش نیست........................نمیدونم تا کی میتونم ادامه بدم

+ نوشته شده توسط مهدیس در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 و ساعت 15:25 |
   

تو غربت شبونه دلم داره میمیره

 

 سلام دوستای عزیزم همربونم 

کسایی که منو با وبلاگمو تحمل میکنید راستش نمیخواستم آپ کنم چون به خودم قول داده بودم تا خبری از میکاییل به دستم نرسه آپ بی آپ اما امروز که داشتم نظراتو چک میکردم به یه نظر رسیدم که خبر سلامتی میکاییل برام داشت از مینا هم ممنونم که بهم کمک کرد     

                           بد ترین شکل دلتنگی برای کسی آن است

                 که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید 

           آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من امده باشد

                 رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت

          صداي خش خش برگها همان اوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد:

                                  دوستت دارم 

+ نوشته شده توسط مهدیس در چهارشنبه ششم دی 1385 و ساعت 14:12 |

سلام گلای قشنگم

اول ازهمه کسانی که به وبلاگم سرمیزنید ممنونم ولی دلم میخواست این آپم با بقیه آپام فرق کنه چون امروز نوزدهم شهریور تولدم یعنی باید به زور با 24 خداحافظی کنم و با 25 یه سلام علیک حسابی چون اگه خدا بخواد یه سال باید در خدمت 25 باشم راستش امروز صبح هوا فوق العاده است با صدای بارون بیدار شدم و خیلی به یه سالی که پشت سر گذاشتم فکر کردم به همه اون دوست داشتنها که اصلا معلوم نشد چه جوری به پایان رسید به همه اون تنها بودنا و خلاصه بگم اون همه مشکلات عذاب آور ولی از امروز تصمیم گرفتم به زندگی جور دیگه نگاه کنم چون به این نتیجه رسیدم این ما،آدما هستیم که همش برای نابودی خودمون نقشه میکشیم پس چشم را آزاد میکنم تا ببیند،گوشم را تا بشنود،ذهنم را تا بفهمد،و قلبم را تا دوست بدارد چون روزی که صدای شکستن قلبم تمام سکوت خانه را به هم ریخت هیچ کس نپرسید چه بود؟ اما امروز دیگر فرق میکند چون اینبار میخواهم سکوت وتنهایی را از خودم دور کنم بشم همون مهدیس شوخ و شاد دیگه نمیخوام با خودم خلوت کنم میدونی چرا چون حتی اگر هم بخوام وقتشو ندارم راستی میخوام دوتا تولد ویه جا بگیرم یکی تولد دوباره برگشتن مهدیس به روزای خوب و یکی هم بزرگ شدن مهدیس پس مهدیس جان تولدت مبارک خودم همیشه دوست دارم جالبه نه آدم به خودش تبریک بگه و خودشو دوست داشته باشه چون اونوقت که میفهمه تنها نیست راستی یه خبرای هم 29 اگه بتونم آپ میکنم اینم تقدیم به همه گلای نازم

غروب شد خورشيد رفت. آفتابگردان دنبال خورشيد ميگشت، ناگهان ستاره اي چشمک زد، آفتابگردان سرش را پايين انداخت. آري.... گلها هيچوقت خيانت نميکنند

+ نوشته شده توسط مهدیس در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385 و ساعت 9:34 |
 

               

دریا طوفانی می شود

                 و آرام میگرید

                              ولی هرگز نمیمیرد

 

      

    تاحالا هیچ فکر کردی     چه خوب برگردی

   

 

+ نوشته شده توسط مهدیس در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 14:19 |
                       عشق نمی پرسه تو کی هستی؟ فقط میگه مال منی

                           عشق نمی پرسه اهل کجایی؟فقط میگه تو قلب من زندگی میکنی

                  عشق نمی پرسه چی کار میکنی؟ فقط میگه باعث میشی قلبم به ضربان بیفته

                           عشق نمی پرسه چرا دور هستی؟ فقط میگه همیشه با منی

                     عشق مدام نمی پرسه دوستم داری؟ فقط میگه من عاشقانه دوستت دارم

                                           هرچند تو دوستم نداشته باشی...

    مگه نگفتی دوستم ئاری پس چرا؟مهدیس وتنها گذاشتی آهای بی وفا دیگه دوستم نداری

             برای ارزوهایی که می میرند سکوتی می کنم سنگینتر از فریاد
+ نوشته شده توسط مهدیس در یکشنبه هجدهم تیر 1385 و ساعت 10:37 |
                                                                                           
           
           به خورشید گفتم گرمی ات را به من بده تا به تو بدهم , گفت: دستانش گرمای مرا دارند.

                   به اسمان گفتم : پاکی ات را به من بده گفت: چشمانش پاکی مرا دارند.

                از دشت سبزی زندگی ات را خواستم اما دشت گفت: زندگی تو سبز تر از اوست.

          از دریا بزرگی و ارامشش را خواستم گفت: قلب تو به اندازه اقیانوس است و ارامشت نیز.

                 از ماه تابندگی صورتش را خواستم گفت: وقتی نگاهش میکنم خجل میشوم.

                به فکر فرو رفتم من در مقابل دستان گرمت, چشمان پاکت , سبزی زندگی ات,

                  بزرگی و ارامش قلبت و صورت ماهت هیچ ندارم که به تو هدیه کنم جز...

                      این... بگیر نترس ,می تپد برای تو و من چیزی ندارم جز قلبم!

           قلبم مال تو هر چی دارم مال تو اما تو مال ...........

+ نوشته شده توسط مهدیس در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 و ساعت 14:17 |

      http://ghesayetzmahdis.blogfa.com/

       مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ما  

                    اما  ندانست که خدا هست در اندیشه ما

+ نوشته شده توسط مهدیس در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 و ساعت 15:11 |

                   

                     نگو نمیای آخه دیر میشه میشکن این قلب شیشه

                   شاید دیگه منو نمبینی دل تو میسوزه واسه همیشه

                    یکمی یکمی یکمی یکمی منو دوستم داشته باش

                  جونمی عمرمی قلبمی یکمو منو دوستم داشته باش

     واسه یه قطره واسه یه لحظه واسه یه ذره یکمی منو دوستم داشته باش

                             تو لحظه آخرم میگذره آب از سرم

                                      بگو که دوستم داری

                                 آره آره نذار که از دست برم

                   یکمی یکمی یکمی یکمی منو دوستم داشته باش

                 جونمی عمرمی قلبمی یکمو منو دوستم داشته باش

     واسه یه قطره واسه یه لحظه واسه یه ذره یکمی منو دوستم داشته باش

          

+ نوشته شده توسط مهدیس در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385 و ساعت 14:58 |

 

عاشق شدم کاش ندونه دست دلمرو نخونه

                                        اگه بدونه میدونم دیگه با من نمیمونه

اونکه پیشش دل من گیر اگه بدونه میزاره میره

                                         اگه بدونه دیونم کرده میره و دیگه برنمیگرده

عاشق شدم کاش ندونه دست دلمرو نخونه

                                           اگه بدونه میدونم دیگه با من نمیمونه

عاشق شدم دل واپسم گرفته راه نفسم

                                          دلهره دارم که بهش میرسم یا نمیرسم

چشمای اون سربه سرم میزاره

                                           دست از سر من بر نمیداره

 داره بلا سرم میاره اما خودش خبرنداره

                  دستم اگه که رو بشه دلم بی آبرو بشه راز مگو بگو بشه

عاشق شدم کاش ندونه دست دلمرو نخونه

                                           اگه بدونه میدونم دیگه با من نمیمونه

عاشق شدم دل واپسم گرفته راه نفسم

                                           دلهره دارم که بهش میرسم یا نمیرسم

         

+ نوشته شده توسط مهدیس در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385 و ساعت 14:56 |
 اگر مي دانستم پشت هر سلامي خداحافظي هم هست                               

هرگز سلام نمي كردم .

اگر مي دانستم پشت هر خنده اي گريه اي هم هست

هرگزنمي خنديدم .

اگر مي دانستم پشت هر نگا هم رويت را برمي گرداني                                   

 هرگز نگا هت نمي كردم

          

+ نوشته شده توسط مهدیس در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 و ساعت 16:18 |
  هروقت كه دل كسي را شكستيد روي ديوار ميخي بكوب

 تا ببيني كه چقدر دل شكستي


هروقت كه دلشان را بدست آوردي

 ميخي را از روي ديوار بكن تا ببيني كه چقدر دل بدست آوردي 

                                      

                  اما چه فايده كه جاي ميخ ها بر روي ديوار مي ماند

         

+ نوشته شده توسط مهدیس در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 و ساعت 16:8 |
          

گفتگوي ماه و نابينا:

 نابينا گفت : دوستت دارم

 ماه گفت تو که منو نمي بيني چطوري دوستم داري

نابينا گفت اگه مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم

 اما الان که نمي بينمت عاشق خودت هستم

          

+ نوشته شده توسط مهدیس در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 و ساعت 14:24 |
 اگه عاشقي دروغه چرا من اين طور اسيرم

                                                      اگه دل دادگي و اسيري حرفه

چرا اين حرفا همش تو كوچه ها هست؟

                                                    اگه ليلي و مجنون تو كتاباست

 چرا ابن كتابا رو همه مي دونن؟

                                     اگه آوارگي حق عاشقه اگه تب كردن و دوري لايقه

 اگه دل بريدن اززندگي كارعاشقه يا اگه فدا شدن

                                   براي عشق،آرزوي عاشقه چرا من اين طور اسيرم،

چرا من نباس بميرم

         

+ نوشته شده توسط مهدیس در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 و ساعت 17:23 |
      

بازم سلام

امروز که داشتم یادداشتهای مهمو چک می کردم چشمم به تاریخ تولد میکائیل افتاد

میکائیل جان تولدت مبارک الهی صدسال زنده باشی گلم اول فروردین سال روز تولد عشقم

کسی که همیشه دوست داره

 

         

+ نوشته شده توسط مهدیس در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 و ساعت 11:38 |
سلام به همه کسانی که به وبلاگ من سر میزنند

براتون آرزوی سالی خوش و با برکت را دارم و امیدوارم هرکی که عاشق به عشقش برسه

من برای همه عاشقا سر سفره هفت سین دعا میکنم چون خودمم یه عاشق دیونم

اگه خدا خواست و زنده موندم میام بازم برای عشقم مینویسم ولی اگه مردم بدونید فقط به خاطر

میکائیل

نخواستم بدون خداحافظی ترکتون کنم ولی برام دعا کنید همین

دست علی به همراهتون

          

+ نوشته شده توسط مهدیس در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384 و ساعت 16:14 |
       

          سلام به همه کسانی که به وبلاگ من سر میزنند

          من این وبلاگ و برای تنها عشقم میکائیل ساخته ام

          من در یک روز سرد پائیز وقتی که تنها وخسته از دست زمونه بودم

          عاشق میکائیل شدم کسی که تمام روح و روانم رو گرفته و به زیون ساده تر بگم

        دیونشم

          ولی دست زمونه نذاشت که ما بهم برسیم

          ولی اگه دنیا یک روز بشه ما مال هم میشیم یا

          لااقل با هم می میریم در کنا ر همدیگه

           

+ نوشته شده توسط مهدیس در جمعه دوازدهم اسفند 1384 و ساعت 13:45 |
        گفتمش به نقاش ازل از زندگی نقشی بکش 

                                          او حبابی بر لب دریا کشید

 

            

            

 

+ نوشته شده توسط مهدیس در جمعه دوازدهم اسفند 1384 و ساعت 11:44 |

عمریست می خواهم جمله ای را به تو بگویم . اما نمی توانم.

عمریست به انتظار نشستم تا شاید تو بیایی و جمله را بگویی اما نیامدی.

عمریست در کنار من اما دور از من هستی.

عمریست که از درد عشق تو شب خواب ندارم.

عمریست می ترسم تا حال که من تورا دوست داشته ام ، تو من را دوست نداشته ای.

آخر دلم را به دریا می زنم و به تو می گویم که ...

                                                       دوست دارم

                                         

          

                               

            

+ نوشته شده توسط مهدیس در جمعه دوازدهم اسفند 1384 و ساعت 11:30 |
 

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...

                                                         چون دنيا يه روز تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل گلی...

                                                       چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...

 نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...

                                                        چون شب هم بالاخره تموم ميشه...
نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...

                                                        چون اب که هميشه پاک نميمونه...

 نميخوام بگم که دوستت دارم... 

                                                        چون منکه اصلا دوستت ندارم...

بلکه من عاشقتم ...

                                            چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بود

          

+ نوشته شده توسط مهدیس در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384 و ساعت 12:4 |
من بودم و غروبی سرخ که نشان از تاريکی تلخی داشت


                           به ذهنم فشار آوردم تا تو را به خاطر آورم

                           ولی هر چه سعی کردم به ذهنم هم نيومدی

                           همان لحظه که خورشيد خانم داشت می رفت

                            به خاطرم اومد که تو تمام هستی من بودی

                            و لی نميدانستم که به زيبا یهای دنيا نبايد دل بست

                            به تويی که زيبايی محض بودی


                            آنروز غروب عشق من بود

 

 

           

+ نوشته شده توسط مهدیس در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384 و ساعت 11:53 |
می گویند شیشه ها احساس ندارند

                             اما وقتی روی شیشه بخار گرفته ای نوشتم

دوستت دارم

                   آرام گریست...........                          

 

             

+ نوشته شده توسط مهدیس در چهارشنبه دهم اسفند 1384 و ساعت 11:39 |
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران